‏نمایش پست‌ها با برچسب نگاه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نگاه. نمایش همه پست‌ها

فروردین ۱۶، ۱۳۸۹

حرف حساب ...

ما را اسيـر قوه ادارك مي كنـد
دل را درون مدفن غم خاك مي كنـد
ناخوانده، باز اين همه حرف حساب را
استاد مي رسد، همه اش پاك مي كند

آذرماه 1379

فروردین ۰۱، ۱۳۸۹

دل خوش سیری چند ...

می دهم در دل خود یک شبه تغییری چند
همچو خواب است فقط شامل تعبیری چند
بازهم گردش دوری دگر از چرخه عمر
حال گوییم مبارک، دل خوش سیری چند

فروردین ماه 1380

اسفند ۱۰، ۱۳۸۸

بانوي من ...

شما بانوي من از بس كه لوسيد
دلم از هر چه ناز و عشوه پوسيد
چه خواهد شد كمي در خلوت عشق
به جاي غر زدن ما را ببوسيد

اسفند ۰۸، ۱۳۸۸

چت ...

ز دنياي حقيقي دل بريدن
نشستن پاي نِت دائم چتيدن
چرا بُعد نگاه ما يكي نيست؟
چتيدن كِي بُود مانند ديدن!

اسفند ۰۲، ۱۳۸۸

سيب

من و تو مثلِ يه سيبيم مگه نه
توي اين دنيا غريبيم مگه نه
رنگ سبزِ دونه هاي دلمون
واسه اين خيلي عجيبيم مگه نه
بغضاي خيسمون و پاك مي كنيم
بدونن خيلي نجيبيم مگه نه
آخرش چي خودشون خوب مي دونن
من و تو مثلِ يه سيبيم مگه نه

بهمن ۲۸، ۱۳۸۸

افسوس ...

محبوب دل و شهره عالم بودي
دور از غم عشق و درد و ماتم بودي
مغرور كه با عشق غريبي افسوس
اي كاش كمي شبيه آدم بودي

بهمن ماه 1388

بهمن ۲۱، ۱۳۸۸

آينه دق

گفتي به دروغ، صاف و صادق بودي
ما را نه كه معشوق، كه عاشق بودي
امروز كه فكر مي كنم مي بينم
يك عمر مرا آينه دق بودي

تيرماه 1380

بهمن ۱۳، ۱۳۸۸

باده پرست

گر عاشق و رنديم و اگر باده پرستيم
پيمانه يك عمر به ميخانه شكستيم
مستيم و ندانيم كه بودند و كه هستند!
مستند و ندانند كه بوديم و كه هستيم!

بهمن ۰۴، ۱۳۸۸

عصيان

انگار دگر قسمت ديدار تو نيست
هيچ آينه اي دگر پديدار تو نيست
عصيان زمانه را ببين، آخر عشق
غير از دل من دلي خريدار تو نيست

دی ۳۰، ۱۳۸۸

بزنم به تخته ...

همرنگ غروب سرخ دريا شده اي
عاشق كُش و مهوش و فريبا شده اي
از بس كه به خود رسيده اي، اي بانو
امشب بزنم به تخته زيبا شده اي

دی ۲۸، ۱۳۸۸

آوار

امشب دوباره عشق تو را جار مي زنم
تا نيمه شب به حال دلم زار مي زنم
مستم چنانكه راه به حالم نمي برند
خوابم چنانكه بر در و ديوار مي زنم
در خود چنان فرو شده ام كز حواس پرت
مثل غريبه ها به شب تار مي زنم
ويرانه شد دلم به نگاهي و سال هاست
پلك از غبار اين همه آوار مي زنم
يك شب بيا ز شكوه ببين پيش چشم تو
خود را به بند زلف تو بر دار مي زنم

دی ۲۶، ۱۳۸۸

خلوت

بُتي سرمست و شورانگيز بودي
وفاي ساغري لبريز بودي
نگاه و خلوت و آغوش، اي كاش
كمي هم خالي از پرهيز بودي

دی ۲۲، ۱۳۸۸

خانه به دوش

ساقي به وفاي ساغرت مي نازم
خود را ز مي مكرّرت مي سازم
عمري من و دل خانه به دوشت بوديم
باقي، پي جام آخرت مي بازم

دی ۲۰، ۱۳۸۸

چند روزي روبراهم ...

خداوندا ببين، من بي گناهم
به در گاهت هميشه روسياهم
اگر عاشق شدم دست خودم نيست
همين بس چند روزي روبراهم

دی ۱۴، ۱۳۸۸

سوء پيشينه

صد راز نهان عشق در سينه توست
مظلوم كشي شيوه ديرينه توست
گر جانب احتياط از ما سر زد
آن هم به دليل سوء پيشينه توست

دی ۱۳، ۱۳۸۸

عطش خاموش

بوسه اي دادي و گفتي نوشَت
آتشم زد عطش خاموشت
آخرين خواسته ام، كامي دِه
جرعه ديگري از آغوشت

دی ۱۲، ۱۳۸۸

آغوش

تمام شب برايم ناز كردي
دلم را با غمت همساز كردي
مرا آتش زدي آن لحظه اي كه
كمي آغوش خود را باز كردي

دی ۰۸، ۱۳۸۸

ساغر

ساقي به پياله اي دگر مستم كن
مفتاح در ميكده در دستم كن
يك عمر گذشت و مي نخورديم افسوس
امروز بيا به ساغري هستم كن

دی ۰۲، ۱۳۸۸

دور برگردان عشق

من كه مي دانم چرا امروز و فردا مي كني
حين صحبت دائماً اين پا و آن پا مي كني
يك شبي هم عاقبت در دور برگردان عشق
خاطرات كهنه را يكباره حاشا مي كني

دی ۰۱، ۱۳۸۸

بغض واژه

امشب ز غم دوباره دلم آب مي شود
گلبرگ گونه بستر سيلاب مي شود
چشمان خيس آينه ها در هجوم شب
محو نگاه مبهم مهتاب مي شود
در كوچه باغ خاطره حس قدم زدن
دارد به جرم عشق تو كمياب مي شود
دل هاي شيشه اي كه پر از بغض واژه است
با لاي لاي قافيه ها خواب مي شود
بر ساغر غروب افق بوسه مي زند
دريا به دست باد كه بي تاب مي شود
اين واژه ها كه نام غزل مي كشد به دوش
احساس شاعري است كه بد خواب مي شود