دی ۱۰، ۱۳۸۸

BUZZ

سلام خدا
آمديم،‌نبوديد. اگر ممكن است زودتر برگرديد،‌وگرنه شايد ما ديگر نباشيم.
دوستداران شما از اين دنيا

نه بر خشونت

مهم نيست چه كسي اول گلوله انداخت،
ما بايد گل مي كاشتيم كه شايد بعضي مان نكاشتيم،
يعني نتوانستيم و شايد نخواستيم،

و "زمستان" به همسايه مي گويد: اين ها گل هايم را لگد مي كنند...

شکنجه

از ساعت 7 که میرسید
از من میخواست در کنارش بشینم و
اخبار تلویزیون را نگاه کنم!


زندگی ِ دردناکی شده


ما
مهره اي سياه
در شط ِِ رنج
آن دست که حرکتمان مي دهد
خدايي مقتول
خدايي که پلکش را به زحمت باز نگه مي دارد.

دی ۰۹، ۱۳۸۸

ضربه مغزی

چقدر

آشفته و مات و تیره اند

این روزها . . .

طناب دار بیاورید

میخواهم استعفا بدهم !

مسافر

مرا سفر به کجا می برد؟
کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشت های نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن ، و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
و گوش دادن به
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟

هیهات

روزگاري قرآن را به نيزه كشيدند، ‌امروز سر حسين را.

دی ۰۸، ۱۳۸۸

ماه حرام

حسینیت حسین با تجمعی زیر سوال می رود و به قید ضمانت دولتمردان احیا می شود؟!!!
حرمت ماه حرام و کشتگانش چگونه زنده می شود؟

تقدیر

در برگ برگ تقدیر درختان نوشته اند
جنگل بان خواب و هیزم شکن بیدار است

ساغر

ساقي به پياله اي دگر مستم كن
مفتاح در ميكده در دستم كن
يك عمر گذشت و مي نخورديم افسوس
امروز بيا به ساغري هستم كن

دی ۰۷، ۱۳۸۸

کجاست ؟

روزی که برگهای سبز بهارم را دزدیدی
خودت هم باورت نمی شد که زمستان ، جنازه ام را بدزدی

پارتی بازی با خدا یا بنده خدا ؟


پست گذاشتن زمانیکه کسی نمی تواند پست بگذارد یعنی :
الف ) لباس ِ شخصی پوشیده ای
ب ) لباس شخصی را پیچانده ای
ج ) همه موارد
د) مورد دال

دی ۰۶، ۱۳۸۸

خواب و بیدار


تا دیروز که خواب بود ، سیب زمینی می خورد ، حالا که بیدارست سیلی می خورد .

BRT

چقدر پياده رو ها را کش مي دهند
اين برگهاي پائيزي
مي خواهم پياده شوم
و سوار اتوبوسي تندرو شوم
تا پائيز را رد کنم
_فصل عاشقان را_

دی ۰۴، ۱۳۸۸

مير

وقتي كه بچه بودم ،‌مادر بزرگ مي گفت :‌هر وقت به سيدي ظلم و ستم كنند .. عمه سادات ناراحت مي شود..

و امروز مي فهمم : "عمه سادات بي قراره" ...‌ يعني چه ...
"غصه و غم هاش بي شماره "... يعني چه...

لابه لا

نبودنت لابه لایم کرد ، یافتنت را چگونه سر کنم؟

بی تو ، با تو . Re


بی تو با تو می شوم ، با تو بی من می شوم .

بی تو ، با تو

بی تو دیوانه می شوم، با تو دیوانه تر

هیچ راهی


حرف هایی هست که نمی توانی بیانشان کنی . حرف هایی هست که نباید بیانشان کنی . حرف هایی هست که نمی گذارند بیانشان کنی . دست آخر آنچه می ماند سکوت است .


و اگر نتوانی سکوت کنی ، اگر نباید سکوت کنی ، اگر نگذارند سکوت کنی آن گاه ...

دی ۰۳، ۱۳۸۸

راه بی بازگشت

بد جوري توي هچل افتاده بود . تمام درها برويش بسته و اطرافيانش رفته بودند . ناچار شد قهرمان بشود

1 کاسه باران

برایتان یک کاسه باران آورده ام
آی مردمان با چشم های باز،خواب
و با چشم های بسته، بیدار

غمباد

غمت رو بادش کن
بذار لب گلوت،آهشو بخور..

هِی ...

برای کسی که اشتباهی " هفت " شد ، کمی هوا بَرَت دارد .

دی ۰۲، ۱۳۸۸

پازل

میخوام تکه های خرد شده وجودم و جمع کنم و دوباره بسازمش ، منتها نمی دونم با قطعات گم شده چه کنم ؟

دور برگردان عشق

من كه مي دانم چرا امروز و فردا مي كني
حين صحبت دائماً اين پا و آن پا مي كني
يك شبي هم عاقبت در دور برگردان عشق
خاطرات كهنه را يكباره حاشا مي كني

لن ترانی

حالا ؛ می تَنی حرف ها را بر تن ِ این غار که یافت می نشوم ؟
یا تکه تکه جنون بتراوم از لن ترانی ...

دی ۰۱، ۱۳۸۸

@آبجي ق

اگر پيش تر خواهر داشتم ،‌هرگز وارد سياست نمي شدم

آب گیر

نمی توان گفت کسانی که"میوه آبگیری" میخرند
لزوما" آبمیوه گیری" دارند...


آه

آه دعایی است که مستجاب نکردنش دشوار است.

بغض واژه

امشب ز غم دوباره دلم آب مي شود
گلبرگ گونه بستر سيلاب مي شود
چشمان خيس آينه ها در هجوم شب
محو نگاه مبهم مهتاب مي شود
در كوچه باغ خاطره حس قدم زدن
دارد به جرم عشق تو كمياب مي شود
دل هاي شيشه اي كه پر از بغض واژه است
با لاي لاي قافيه ها خواب مي شود
بر ساغر غروب افق بوسه مي زند
دريا به دست باد كه بي تاب مي شود
اين واژه ها كه نام غزل مي كشد به دوش
احساس شاعري است كه بد خواب مي شود

آخر پائیز

جوجه جان یدقیقه بتمرگ سرجات میخوام بشمرتون ، هی تکون میخوری نمیفهمم چند تا بودید . جا میمونی خدا نکرده سهام عدالتت می سوزه ها ، چون تو آمار مملکت اسمت رد نمیشه .

آذر ۲۹، ۱۳۸۸

حسین علی زمانه ی ما

او را منزوی کردند اما در زاویه ی دل همه ی پیروانش بود . اورا رهبری ناصالح خوانند اما قلوب همه صالحین را رهبری می کرد . او آزاده و وارسته بود و در ایام سوگواری رهبر آزادگان و الگوی آزادگی از زیر بار ظلم و ذلت شانه خالی کرد .

باز باران با ترانه

شبيه خاطرات عاشقانه
مرور قصه هاي كودكانه
مرا گفتند حرفي آرزويي
نوشتم باز باران با ترانه

عزیزم اشکاتو پاک کن

با آستين ، چشمت را بگير
و الا خورشيد هميشه پشت اشک مي ماند

آذر ۲۷، ۱۳۸۸

آذر ۲۶، ۱۳۸۸

مسافران ،‌فرت

قطعا چيزهايي هست كه با ارزش تر از خودخواهي هاي بي ارزش ما باشه ...

محرم

بلاخره رسید ماه عشق بازی های من با تو

بدون حتی پاره ای توضیح

احتمالن پشت ِ اين در هاي بسته که بسته مانده بود
شياطين ِ رجيم ترتيب فرشتگان رحيم را داده اند ...

رقص باد

چون باد در آغوش برگها می رقصم
بگذار شاخه های پوسیده نفرینم کنند

تاکيد می کنم

فقط اول ِ همه چيز خوب است !
و دوچرخه به رکاب زدن نمي ارزد .

آذر ۲۵، ۱۳۸۸

همیشه به آسمان نگاه کن

به آسمان مرتب نگاه می کنم . نه برای دیدن ستاره های رنگانگش . نگاه می کنم تا مطئمن شوم ستاره ها شفاف و درخشانند و خبری از ابرهای باران زا نیست . گل های قالی ام فردا روزی آفتابی خواهند داشت .

نوستالژی

یکی نبود
یکی بود
اصلا که کی به کی بود
توی وب شلمرود
هرکیو بگی
.....بود.!

آزادي بيان

WHERE IS MY POST ?!

نگفتنی

منتهي عليه تو ازدحام شد و چند و چقدر آرام مي شورد
چقدر آرام نشت مي كني ، چند تن؟
بريز از كف دهانم تا نرماي ميانت ، ميانه ي هوس
تا از تو سر ميكشم براده هاي زنگ زده ، سوداي خيس
گمي كه در تو مي پلكيد ، خالي ِ خيالي رانده از پلك ، وامانده
با شيار هاي سربي ِ يخ زده بر گونه ها
وما نقموا الا ان يومنوا بالله العزيز الحميد
تمام ِ راه های این میدان ، دور ِ تو
من هم ...

راز

رازم را حتي به آيينه هم مگو ، ميترسم به ترسيم خودسرانه ی چهره ات بايستد .







آذر ۲۴، ۱۳۸۸

خاطراتِ زنده



گیرم تمام یادگاریهایت را بندازم دور ، با خاطراتت چه کنم ؟
خاطرات نه مُردنی اند نه دفن شدنی !

به این چیزا نیست عمو!

قد : 2متر
هیکل : عـــآه!
زبون : ماشّالا
ادعا : نگو و نپرس
...
معرفت : نیم جو!

من علامت تعجبم !

عليه خودم استفاده مي شود اين نوشته ها
مصمم ام به دوره اي بروم
که پنج سالگي به بعد را
مثل اينکه سرم جايي خورده
فراموش کنم
یا
شعري بنويسم
که دختر عموهام بفهمند !

آذر ۲۳، ۱۳۸۸

پیر مرد


آنقدر از ترس مرگ بی خوابی کشید که به خواب ابدی فرو رفت .

کیهان و نخوانندگان

به جرم سبزی پاک کردن روی روزنامه مقدس کیهان
به اشد مجازات  محکوم شد
امیدوارم خداروحش را با آنان که مورد لعنت کیهان هستند محشور کند
باشد که رستگار گردد.

فراق

به دل هواي غم است و به لب نواي فراق
زمان زمان جدايي هوا هواي فراق
به سينه خنجر دوري به ديده شبنم اشك
به قلب شعر روان سوز دردزاي فراق
دوباره چشمه چشمم ز درد مي جوشد
و گونه ام شده سيراب اشك هاي فراق
ستاره اي كه بميرد به روشنايي مهر
دوباره تازه كند درد آشناي فراق
غروب ساحل درياي بي كران نگاه
به ارغواني مي مي دهد سزاي فراق
غمي كه دل بربايد به دلربايي طبع
ربوده طبع غم انگيز دلرباي فراق
به سوگ هجرت ساحل ز بغض هر دريا
ز موج موج جدايي رسد صداي فراق
شكست كشتي صبر و به كام دريا برد
بنازم اين همه غم را ز اشتهاي فراق

30 : 20

در نتیجه پای خواهرم را دزدیدند
وقتی پای جهل قدم می زد !

آذر ۲۲، ۱۳۸۸

اقتضا

مي نويسي،‌تند مي نويسي ،‌ مدارا مي كني،‌ نظر مي دهي ،‌انتقاد مي كني ،‌موافقت مي كني - مي گويند : اقتضاي سن شما است.

نمي نويسي ،‌بي خيال مي شوي ،‌مي خواهي كنار بگذاري ،‌خداحافظي مي كني،‌ فراموش مي كني ،‌وقتت را مديريت مي كني،‌درس مي خواني، خسته مي شوي - مي گويند : اقتضاي سن شما است.

اين اقتضاي سن چيست ؟


باري ، شايد اين سوال هم اقتضاي سن باشد ...

!!!! کاش بزرگ نمی شدیم

هیچ وقت فکر نمیکردم بازی گرگم به هوای دوران بچگیمون که نهایتاً به کوچمون ختم میشد اینروزها کشیده بشه به خیابونهای شهرم اونم در همچین سطح وسیعی ، فقط فرقی که کرده اینه ، بازی ما تو بچگی یدونه گرگ داشت اما این بازی یه عالمه گرگ داره .

آش نخورده...

خدايا شكرت كه عكس نداري
وگرنه پاره مي كردن و مي نداختن تقصير ما

؟

ما چه كرديم كه رسواي سر بازاريم ؟

آذر ۲۱، ۱۳۸۸

غربت ، قربت


کاش آن غریب ِ قریب بودی ، نه این قریب ِ غریب

دو روز زندگي

اي عشق تو را هميشگي مي خواهم
در پيش تو لطف بندگي مي خواهم
يك عمر دخيل درگهت بستن را
تنها به دو روز زندگي مي خواهم

اسب

اسب فقط دویدن نیست
اسب پا شکسته هنوز اسب است
هنوز زنده است و
سهمش از زندگی بیش از یک گلوله داغ است

چشمهایش

عاشق اون چشما بودم ، که بستی !

آذر ۲۰، ۱۳۸۸

بینی !!!

انگشتت رو در بیار از تو دماغت الانه که سرت سوراخ بشه ، مطمئن باش توی این دنیا کسی منتظر فوران تراوشات مغز تو نیست .

د ی د ا ر

می نویسم : " د ی د ا ر " ، نه به این خاطر که بیائی و فاصله ها را برداری ، خواستم در جریان باشی کیبوردم خراب شده و همین جوری فاصله میندازه برای خودش .

دریای طوفانی

امشب دریا طوفانی است
باز هم یک عاشق دل به دریا زده است.

آذر ۱۹، ۱۳۸۸

امـیــد


در آسمان تاریک شب ، ستاره ها هم هستند ، کدام را می بینی ؟ سیاهی شب ، یا سپیدی ستاره ها ؟ بگذار ستاره ها دروازه امید تو به سوی خورشید باشند .

چی بگم ؟؟؟

یدونه آکواریوم دارم که چند تائی ماهی داخلش هست ، برای رفاه حالشون یدونه لجن خوار دارم که مسئولیتش تمیز کردن آکواریومه ، چند وقتی هستش خودسر شده و هار ، دیگه تمیز کاری نمیکنه به جاش ماهی ها رو یگوشه گیر میندازه و شروع میکنه به خوردن گوشتشون ، تا حالا 2 تا رو خورده ، امروز که دقت کردم دیدم چقدر شده شبیه مملکتم ، یکی سوپور بود حالا شده ....

زیبایی شناسی در بحران

برای همشهریانم ، که نه سیل بلکه بی مسوؤلیتی مسوؤلان شهرمان باعث آب گرفتگی خانه هایمان شد :

با دو دست ، به جلو پیش می رفت و با حرکت دو پایش، آب را به عقب می راند . شنای معروفش را با اندام های ظریفش به زیبایی اجرا می کرد ، قورباغه ی شناور در آب بالاآمده درهال و اتاق خواب .

این همه حرف ؟ آخه چرا ...

بهتر است خيال برت ندارد ، آدم ها چيزي براي گفتن ندارند ،
واقعيت اين است كه هر كس فقط از دردهاي شخصي خودش با ديگري حرف مي زند .
هر كس براي خودش .
دوست داشتن كه به ميدان مي آيد ،
هر كدام از طرفين سعي ميكنند دردشان را روي دوش ديگري بياندازند .
ادامه دارد ...

آذر ۱۸، ۱۳۸۸

...

یادت می آید زمان قبل از انتخابات را ، که سبز تو هم همانند سبز ما قشنگ بود ، شش ماه گذشت و سبز ما همینطور قشنگتر میشود و تو اگر دقت کنی ، میبینی سبز تو هروز بیشتر از دیروز تنفر انگیز تر و بی اعتماد تر میشود .

بانگ شباهنگ

با پود غم به تار دلم چنگ مي زني
سازي شكسته داري و آهنگ مي زني
آيينه هاي زخمي زنگار عشق را
يك يك به نام عاطفه بر سنگ مي زني
پس كوچه هاي قلب مرا خوب گشته اي
اين چند گام فاصله را لنگ مي زني؟
با آن همه خرابي و شب هاي بي شراب
بي من چگونه باده گلرنگ مي زني
اي آشناي درد بگو دور از آن نگاه
آيا دوباره بانگ شباهنگ مي زني
حتي اگر غريبه شدم در نگاه تو
بر خاطرات كهنه چرا ننگ مي زني
امشب صداي ناله ساز و دوباره باز
با پود غم به تار دلم چنگ مي زني

قـــلــــــم

قلم ِ من ریشه می دواند ، جوانه می زند ، سبز می شود ، قد می کشد ، به آسمان می رود و فریادم را با خودش می برد .

آذر ۱۷، ۱۳۸۸

دوست داشتن

چقدر زيباست كسي را دوست داشته باشي ...

و زيباتر آن است كه كسي تو را دوست داشته باشد...

این حرف هام تمامی ندارد انگار

مردم از نمايشي به نمايش ِ ديگر مي افتند .
در مقابل حادثه دست روي دست مي گذارند
و انگيزه شان را درست مثل يك چتر مي بندند ،
به صورتي غير منطقي پيلي پيلي مي خورند
و به خودشان خلاصه مي شوند ،
يعني به هيچ ...
ادامه دارد ...

تغییر


رسم دنیا به من آموخت:
تنها چیزی که تغییر نمیکند،تغییر است.

آذر ۱۶، ۱۳۸۸

آیینه و من

تکه تکه شده بود ؛ چندين و چند تکه ی ریز و خرد . توی هر تکه یک موجود ریز و حقیر پیدا بود . آن « من » ، که طول و عرض آینه را گرفته و و چشم هایش برق می زد ، تبدیل به موجوداتی ریز شده بود که صورتی پر تشویش داشتتند .

ایست !



دلش از سختی های روزگار خسته شده بود ... ایستاد تا نفسی تازه کند .... سکته کرد !!

آذر ۱۴، ۱۳۸۸

ادامه ی حرف هام

حالا واقعيت ِ ما اين است :
" كينه اي ، رام ، بي عصمت ، درب و داغان ، ترسو و نامرد ،
حقا كه به خوبي خودمان هستيم ، اشكالي ندارد بگو !
ماها عوض نمي شويم !
نه لباس مان عوض ميشود و نه مدل موي ما و نه ارباب هامان و نه عقايدمان. وقتي هم ميشود آنقدر دير است كه ديگر به زحمتش نمي ارزد.
ما ثابت قدم به دنيا آمده ايم و ثابت قدم هم ريغ ِ رحمت را سر مي كشيم !
سرباز ِ بي جيره و مواجب .
قهرمان هايي كه سنگ ِ همه را به سينه مي زنند ،
ماها آلت ِ دست ِ عاليجناب نكبتيم . "

آذر ۱۳، ۱۳۸۸

مسئله اين است

هميشه برايم سوالي عجيب و البته آزار دهنده است،

چرا در آزمون ها ،‌ زبان انگليسي كمترين و عربي بيشترين سوال را دارد ؟؟

کودک درون

کودک درونم سرخوشانه بازی می کند و
تا ابد معصوم و بی دغدغه باقی خواهد ماند
اما نمی داند که بهای کودکی جاوید او
پیر شدن و رنج های هر روزه من است

ادامه ی حرف ام

هر تن و بدن سالمي هميشه يك تجاوز ممكن است .
آدم هايي كه در كنارت قضاوت مي كنند ؛
آدم هايي خالي ، مسلح به قوانين وحشتناكي كه معلوم نيست از كجاشان در آورده اند،
آدم هايي كه تفريح شان اين است كه تو را بكشانند روي كوره راهي كه زيرش حفره ي جهنم دهان باز كرده و از ديدن خونت كيف كنند .
اين دنيا هيچ چيز نيست ؛
جز اقدام ِ عظيمي ، براي اين كه همه را بي سيرت كند .

ادامه دارد ...

آذر ۱۱، ۱۳۸۸

چرا؟؟

من پشت فرمان ماشين با بخاري روشن.
هوا سرد ،‌باران شديد.
جواني هم سن وسال من با ظاهري خسته و صورتي سرخ شده از سرما ،
به شيشه مي كوبد تا از او دستمال كاغذي بخرم...

من فقط شرمندگي خريدم ...

افسون نگاه

به طنازي دلم را آب كردي
مرا با بوسه اي بي تاب كردي
به افسون نگاه دل فريبت
مرا در بر گرفتي خواب كردي

غرامت به زمستان

شکسته می شوند و در آتش بر افروخته ی شامگان و سپیده دمان ولگرد ها و بی خانمان های خیابان ها ، تمام گرما ی بهار و تابستان را مظلومانه پس می دهند به چنگال استخوان سوز زمستان . شاخه های عریان و لخت شکسته می شوند با صدای خشک آخ .

آذر ۰۹، ۱۳۸۸

مخلص

بسيج لشكر  مُخ  لص*  خداست .



*در لغت نامه دهخدا به معني بستن درب-پيش كردن درب آمده است.

حرف

هرجا كه باشي به ندرت اتفاق مي افتد كه زندگي به سراغت بيايد و كاسه اي زير نيم كاسه ي كثافتش نباشد .
چقدرمردم امروز چاچوله باز شده اند . دور تا دور سرشان چشم دارند وتا سوراخ ...ونشان دهن ، و همه ي اين دهن ها فقط و فقط دروغ سرِ هم مي كنند ... همه فقط همين را بلدند ، فقط از وسط انگشت ها مثل ِ مار لغزنده اي در مي روند ...
ادامه دارد...

آذر ۰۸، ۱۳۸۸

آذر ۰۷، ۱۳۸۸

بگو و بپرس از او

برو و اگر خدا را دیدی از طرف من به او بگو : برای عبادت وقت دیگری پیش تو می آیم ، الان سخت گرفتار هستم ، دلم نمیخواهد مثل آنهائی باشم که زیر لب میگویند سبحان الله و در فکرشان مشغول حل کردن گرفتاریها و مشکلاتشان هستند ، از قول من از اون سئوال کن : میرسد این چنین روزی که بدون تفکر به چیزی جز تو ، دقیقه ای را با تو بگذرانم ؟؟؟؟

لقمان و عدالت

لقمان را گفتند: عدالت از که آموختی ؟ گفت از دستگاه قضا؛ هر حکم از ایشان که در نظرم ناپسند آمد از صدور آن پرهیز کردم

آذر ۰۶، ۱۳۸۸

قاصدکی تا مــــا بودن


صحرا بود و من بودم و من ها پراکنده به هر سو ،
بادی وزید و " قاصدکی " مهاجر از پسش ،
من به دنبال " قاصدک " راه افتادم ،
رفتم و رفتم و رفتم تا جایی که دیگر من نبودم ، همه من ها "ما" شده بود ،
"ما بودن" ، همان پیامی بود که قاصدک ، قاصد آن بود .

اشتباه



اولین اشتباه آخرین اشتباه خواهد بود،انسان با یک اشتباه از بهشت رانده شد !

اندر احوالات كمياب

روزگاري رندي را در اين سراي آمد و شد بود
همه از سخنانش فرخنده و محظوظ
بازار گرمي و هوادار فراواني داشت

چندي است كه با ياران سر به گراني گذارده
رند ما اين ايام به حق كلمه ، "كمياب" شده است...

آذر ۰۵، ۱۳۸۸

شاید ...


دارم میمیرم انگار
ابرها به اتاقم آمدند تا سقف را بالاتر برند ...

دو توهم

اولی: چشمان وحشی تو و باتوم های این وحشی های .... در باب این همانی


دومی: در باب معشوقه من در دهه 1640همین بس که دختری بود با لباس بلند و موهای فرفری در شالیزاری می رقصید و کتاب می خواند و گاهی مرا می بوسید

آرزوهاي م.پارسا-4ساله از تهران

خدايا ميشه زودتر وزنم 5 برابر بشه
آخه اون پيرمردِ كه آدمها رو وزن ميكنه براي زير 70 كيلو 50 تومن ميگيره
 براي بالاي 70 كيلو 100 تومن

آذر ۰۳، ۱۳۸۸

نگاه آشناي تو ...

به دلم نقش وفا خطوط مژگان تو زد ،‌به شبم رنگ سحر فروغ چشمان تو زد

به چشم مستي بخشم ز عشق اثر مي بينم ،‌ ز جلوه فروردين شكفته تر مي بينم

چشمانت بود آيينه اي روشن چون دل اهل صفا
تصويري ز سيماي سحر مي خندد در اين آيينه ها

نگه من به سوی نگهت ، چو کبوتر، برد نامه دل
به هوایت زند پر که مگر ، شبی آگه، ز هنگامه دل...

نگاه اگر پيام آشنا بود ،‌ چرا تمنا نكنم نگاه گيراي تو را ؟


دستهايت را كه ميگشايي صليب وار
دلم تشنه تصليب آغوشت مي شودمسيح وار

صدای سکوت


به یاد آرزوهایم سکوتی میکنم بالاتر از فریاد....

گناه نگاه

به چشمانت نگاهم را گشودي
دلم را لحظه اي از من ربودي
نفهميدم كجا رفتي، چه كردي
ندانستم كه هستي و كه بودي

من و افسون چشمان سياهت
من و جادوي جان بخش نگاهت
من و يك آرزوي ديگر از تو
شبي آغوش جانسور گناهت

آذر ۰۲، ۱۳۸۸

نگاه

شنيده اي كه مي گويند معشوق "نگاه" خويش را پنهان مي كند ؟
شنيده اي كه يك "نگاه" مي تواند عالم و آدم را دگرگون كند ؟
شنيده كه يك "نگاه" خود گوياي همه چيز است ؟

گاهي نگاهي به دنبال تو است و گاهي تو به دنبال يك نگاه ...



به امتحان ِ بیگناهان لودگی می کنم و جهان را به دست ِ تو

می دهم تا روی حاکمان را بپوشانی ...

مرد حجله های اسارت

حاجی ( خودسر تجاوزگر بازداشتگاه ) چه افتخار بزرگی نصیبت گشته

چه نامي برایت انتخاب کرده اند

براستی برازنده ات است مرد حجله های اسارت

شنیده ام در بازداشتگاه تو را داماد می نامند .



آذر ۰۱، ۱۳۸۸

.

شب‌ها آنقدر هم سوت و كور نيست.‌هيچ كه نباشد، سر روي متكا بگذاري،‌صداي قلب خودت را مي شنوي . مي بيني دنيا چقدر كوچك است؟ درست به اندازه‌ي فاصله‌ي يك گوش تا يك قلب!

گل بانو

همین که تارهای موهایم سفید شده اند ،همین که هزینه پرداخت می کنم تا تارهای سفید موهایم را رنگ کنم تا کسی فقدان ِ تو را در وجود ِ من نیابد برای تو کافی نیست؟ حالا یادت را بردار و برو ، برو و دست از سر موهای من بردار تا در این روزهای لبریز از شور ُ شوق ِ جوانی حداقل کچل نشوم.... هزینه گل بانو را هم خودم میدهم ،مهری کارش را خوب بلد است




. . . . . .




ابطحي آزاد شد


صَلي عَلي مُحَمَد
بوي سُونا تَر آمد

گناه !


شاید بی گناهی بزرگترین گناهم بود !!

عاشقترين تنها يا تنهاترين عاشق

ديدي غزلي سرود، عاشق شده بود
انگار خودش نبود، عاشق شده بود
افتاد، شكست، زير باران پوسيد
آدم كه نكشته بود، عاشق شده بود

باران شعر

باز امشب چنگ مي زد واژه بر دامان شعر
قطره قطره مي چكاند از ابر غم باران شعر
در هجوم واژه ها مبهوت چشمان تو ام
شاعرم ديگر نگاهم بندي عصيان شعر
رد پاي عشق را حك مي كني بر قلب من
در كنار ساحل درياي بي پايان شعر
در سكوت نيمه شب جام مي احساس تو
مي زند آتش به جانم شعله سوزان شعر
موج موج گيسوانت در نگاه عاشقم
عاقبت اينگونه برپا مي كند طوفان شعر
دردهايم كهنه شد در دل كجايي اي غزل
تا مداوايم كني امشب تو با درمان شعر

آبان ۳۰، ۱۳۸۸

پايان يك اتفاق

گفته بودم اگر روزي تركم كني ، بي تو مي ميرم ،
مرا ببخش كه نفس مي كشم هنوز ...

خوشا بحالتان ای مردگان


خوشا بحالتان ای مردگان که بار سنگین بودنتان رادر این زمانه سرد به دوش نمی کشید .
خوشا بحال چشم هایتان که سخت خفته اند و ویرانی را به دیده نمی بینند .
خوشا بحال گوشهایتان که ناشنواست و صدای دروغ را روز و شب محکوم به شنیدن نیست .
خوشا بحال انگشت هایتان که به جای آبی کبود جوهر در مشتی گل خوابیده است .
خوشا بحال اندیشه یتان که مرده تر از آنیست که امیدش به دروغ بودن انتخابی یا شاید انتصابی نا امید گردد .

بهانه

دلم دوباره به يادت بهانه مي گيرد
از آن حوالي كويت نشانه مي گيرد
دلم كبوتر عاشق شده است و بال به بال
ز من سراغ همان آشيانه مي گيرد
شبي بيا و ببين آتش نهفته شعر
چگونه از غم عشقت زبانه مي گيرد
قلم به دست و تب شعر و باز هم امشب
دلم دوباره به يادت بهانه مي گيرد

مرتيكه

دوست دخترش همسن پسرشه!

و به اين موضوع افتخار مي كنه!!

آبان ۲۹، ۱۳۸۸

شکست ...


هرگز آنقدر کسی را در نگاهت بزرگ نکن ، که با شکستن این بزرگی ، روحت بشکند .

لُپ لُپ سیاسی


هنگام باز کردن لُپ لُپ از سالم بودن آن مطمئن شوید
انجمن جلوگیری از بروز افراد نالایق

زلزله !


میگن وقتی یه مرد گریه میکنه عرش خدا میلرزه...... بهت تبریک میگم امشب عرش خدارو لرزوندی !

باران

چه زيباست زير باران هاي نقره اي رشت قدم بزني،‌
سرماي ملايمي صورتت را نوازش كند،‌
و صداي بارش باران روي چترت موسيقي پاييز بنوازد،
در غم خيس شدن نباشي و به پاكي هوا خوش باشي.

از آن لذت بخش تر آن است كه براي نوشتن اين تجربه 2 روز و" 6 ساعت" انتظار بكشي ...

آبان ۲۸، ۱۳۸۸

پیغامی از منشور

امروز از خود می پرسم یادت می آید چرا آمدی؟ می خواهم تکه ای از نور ابدی باشم که روزی با نام ازل بر پیکر خاکی من تابید. می خواهم تو خود را در من ببینی هر ایینه تو را در خود می پویم .

راستی تو چند سال است روح خود را حمل میکنی ؟؟؟ برایش چه داری ؟

پی نوشت : اثری از یک دوست .


آبان ۲۷، ۱۳۸۸

قانون

با اجازه از قاصدک ( مدارکش موجوده ! ) من میخوام یک سری قوانین برای اینجا بذارم ! از اونجایی که قاصدک قلب مهربونی داره ازم خواسته چیزی نگم که باعث رنجش بقیه بشه ، منم قول دادم سعی خودم و بکنم !

1 : از گذاشتن شعر و داستان های بیش تر از5 خط پرهیز بشه ! نا سلامتی اینجا قرار مینیمال بنویسیم !

2: سعی کنیم نوشته هامون از خودمون باشه !

3: فاصله زمانی بین پست ها رعایت بشه ! به قول یکی از بچه ها پست همدیگه رو شهید نکنیم !
(6 ساعت فاصله رو پیشنهاد میدم !)

4 : هر یک از نویسنده های وبلاگ حداقل یک مطلب در هفته باید بذاره !

** اونایی که شرایط فوق و قبول دارند ، حداکثر تا ساعت 18 فردا ، در کامنتدونی موافقت خودشون و اعلام کنند ! ( وگرنه مجبوریم اکانتشون و حذف کنیم ! )

* از پیشنهادات دوستان استقبال میشه !

منشوراخلاقي

اگه بذاري مثل منارجنبون بجنبوننت
مثل برج ميلاد به عرش نمي رسي

آبان ۲۶، ۱۳۸۸

دروغ=سرطان


پزشکان یکی از دلایل ابتلا به سرطان را دروغ میدانند !
به نظر شما ا.ن چند سال دیگه زنده میمونه با این دروغ 63 درصدیش ؟
* کردان سرطان گرفت !

دانشجویان !


دانشجویان دو دسته اند :

اونایی که برای کسب علم میرن دانشگاه !

اونایی که برای کسب زید میرن دانشگاه !

هواي تو

اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو
گفتم که یک غزل بنویسم برای تو
احساس می کنم که کمی پیرتر شدم
احساس می کنم که شدم مبتلای تو
برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو
دل می دهم دوباره به طعم صدای تو
از قول من بگو به دلت نرم تر شود
بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو!
دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد :
یک آسمان ، بهانه ی باران برای تو
ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم
رخصت بده نفس بکشم در هوای تو

آبان ۲۴، ۱۳۸۸

چه مرگت شده بود؟

آسمان بودي و از خشم تگرگت شده بود
باد غم بودي و ويراني برگت شده بود
آن نگاه خشن منزجرت يادم هست
راستي آخرش آن روز چه مرگت شده بود؟

احوال دختر ؟

هر روز مجبوري دروغ بگي
به ده ها نفر كه ازت مي پرسند
"حالت چطوره؟"
چون كسي واقعا نمي خواد بدونه چه مرگته

روزگار كودكي...

اي كاش مي شد براي دقايقي به كودكي بر گشت ...
دوست دارم كودكي باشم ...
4-5 ساله ،‌ غمي نداشته باشم جز دويدن دنبال يك توپ رنگي ،‌ چيدن يك گل ،‌ نگاه كردن به پرندگان ،‌بوسيدن مادرم ،‌پول تو جيبي پدر،‌ مشق هاي برادر ...
آه كه چه ساده بود روزهاي كودكي و چه زود گذشت ...
يادش بخير ... روزهاي شيريني كه ديگر تكرار نمي شوند.
البته اين حسرت گذشته نيست ... اين مرور خاطراتي است كه امروز مرا ساخته اند .
خاطراتي كه ...
...
يادم امد شوق روزگار کودکي
مستي بهار کودکي
رنگ گل جمال ديگر در چمن داشت
آسمان جلال ديگرپيش من داشت
به چشم من همه رنگي فريبا بود
دل دوراز مکتب من شکيبا بود
نه مرا سوز سينه بود
نه دلم جاي کينه بود
روز وشب دعاي من بوده با خداي من
کز کرم کند حاجتم روا
انچه مانده از عمر من به جا
گيرد وپس دهد دمي مستي کودکانه مرا
شور و حال کودکي بر نگردد دريغا
قيل وقال کودکي بر نگردد دريغا

آبان ۲۳، ۱۳۸۸

تقدير



اين جوري نبايد باشه ، نمي خواستيم كه اين جوري هم باشه ؛ يه هوس نبايست سرنوشت چند ميليارد آدم رو براي چندين هزارسال رقم بزنه؛ يه هوس سرخ و خوش بو


جاده

كجاييد عاشقان امشب من دلداده مي ميرم
ز دنيا كنده ام دل را دگر آزاده مي ميرم
ز اصل افتاده اند اينجا همه اما خيالي نيست
امان از درد تنهايي ز اسب افتاده مي ميرم
به كوي مي فروشان باز گذر امشب نخواهم كرد
من و پيمانه خالي ز هجر باده مي ميرم
نمازم شعر حاجت نيست يك تكرار هر روزي است
ريا باشد ولي امشب سر سجاده مي ميرم
به پايم حلقه دنيا به دوشم خرقه تزوير
خوشا آن شب كه از پاكي به مرگي ساده مي ميرم
تمام عمر در دنيا به دنبال تو مي گشتم
به شوق لحظه ديدار دگر آماده مي ميرم
بيا ساقي نگاهي كن مسافر حرمتي دارد
به راه عشق تو آخر كنار جاده مي ميرم

آبان ۲۱، ۱۳۸۸

سپارش

درست يادم نيست، اما فكر كنم حدود دو ماه مي شود كه تو را به خدا سپردم ... اي كاش تو هم خدا را به من سپرده بودي


ترديد
مي تووني بگي ، مي تووني بنويسي . اما بعدش كه يه مدت بگذره مي بيني نمي شه ؛ انگار قرار كه نشه !!!ه


ماجراهای غیر عادی آقای عادی

آقای عادی زندگی بی دغدغه وساکتی دارد هرچند گهگداری اتفاق های غیر عادی در زندگی اش رخ می دهد . او تنها است و تنها هم صحبتی که دارد گل های باغچه و قمری های بالای پنجره است و گاهاً نیز سلام و احوال پرسی با همسایه ها دارد. تنها دل خوشی آقای عادی نگاه کردن تلویزیون در حالت دراز کش و لم دادن به متکاست و اگر فوتبال موتبالی هم باشد بساط تخمه پهن است . اشتباه نکنید آقای عادی آدم خوش گذرانی نیست او فقط چند وقتی است که کارش را از دست داده و از شانس بدی که دارد هنوز بر اساس توانایی هایش شغل مناسبی پیدا نکرده . خوب داشتم از دل خوشی آقای عادی برایتان می گفتم، دل خوشی دیگر آقای عادی  نگاه کردن خود در آینه است و گاهی در این میان حرف زدن و بعضاً مشورت هایی که با آنطرف آینه می کند. آقای عادی دلخوشی های دیگری هم دارد اما علل حساب اینها را داشته باشید تا بعد ...

پ.ن: اگر  مورد پسند بود ماجراهای آقای عادی ادامه پیدا می کند...

آبان ۱۹، ۱۳۸۸

انواع شعر

به این فک می کنم که اگه شعر نبود تو حرف زدن بلد نبودی ولی اگه جز شعر نبود من ...شعر خوب میگفتم

از دوست خوبم عابد اسماعيلي

اول هر غزلی بوی تو بايد باشد

حسی از جنس پل موی تو بايد باشد

اين كه با يك حركت دل به هوس می افتد

زحمتی از كج ابروی تو بايد باشد

تا نمك گير شود شاعر بی نام و نشان

غزلش محور بازوی تو بايد باشد

سايه جز خاك عرق كرده ما سهم نداشت

قدرت جاذبه جادوی تو بايد باشد

كشتی نوح كه هيچ است خود حضرت نوح

وقت طوفان تو جاشوی تو بايد باشد

تا ببرد سر انگشت زليخا قطعاً

عشقی از تيزی چاقوی تو بايد باشد

آسمان وحی فرستاد كه آهو هر روز

ضامن چرخش زانوی تو بايد باشد

شاعر اين قافيه ها گاه گداری خوبند

بهترين قافيه ؛بانوي؛ تو بايد باشد

آبان ۱۸، ۱۳۸۸

تو بگو من چه کنم؟

در خيالم همه شب ياد تو دارم
زچه رو اي گل نازم،

به دلت جاي ندارم

همه شادم که دمي با تو نشينم

گل لبخند به لبهاي تو آرم

شوق اميد به چشمان تو بينم

نتوانم که دمي بي تو بمانم

نشود ياد تو از دل برهانم

حال اي مستي من
؛

ز جفاي تو کجا راه برم؟

به چه کس داد کنم؟

شکوه دل،به کجا باز کنم؟

اندکي عشق برايم تو بخوان

لحظه اي جاي جفا،

اي همه هستي،

ز وفا ياد بکن

من همه عشق و تمناي وصالم

تو همه جور و جفايي

باز با اين همه تو ربي و من بنده خاکم

تو بگو من چه کنم؟

من ز درگاه تو، جز لطف و صفا هيچ نخواهم

همه گر ظلم کني هيچ نگويم،

تو بگو من چه کنم؟

ولي اين بنده خاکي

اگر از لطف تو مايوس شود

کفر را پيشه کند

پايان عشق

لحظه آخر فقط كتمان عشق
چشم ها پوسيده در باران عشق
گرمي آغوش تو رؤياي من
بوسه دلچسب تو پايان عشق

وضع بي مثال


پرهيب قامت رعناي سروها ، انبوه سبز نارنجستان ها و چشم هاي بادامي گريزان آوارگان افغاني !!!

بوسه پاياني

چشم هايم در غمت باراني است
شكوه هايم زير لب پنهاني است
دل كه بدتر پيش پاي رفتنت
طالب يك بوسه پاياني است

آبان ۱۷، ۱۳۸۸

سركار

دل منتظر ديدن يار است هنوز
عمريست دلم سر قرار است هنوز
امروز من و جدايي و دل با هم
باز آمدم و دل سركار است هنوز

سيگار عشق

گوشه اي كز مي كنم در ريزش آوار عشق
خسته ام ديگر سراپا نشئه و بيمار عشق
دود عشقت هر نفس گيج و خمارم ميكند
زنده ام اينگونه تا پك ميزنم سيگار عشق

بغض غم

بگذشت شبي كه ما به هم دل بستيم
در جام نگاه بغض غم بشكستيم
امروز تو را با دگري مي ديدم
انگار نه انگار كه ما هم هستيم

آبان ۱۶، ۱۳۸۸

وات ایز عشق ؟

عشق آلوچه نیست که بهش نمک بزنی، دختر همسایه نیست که بهش چشمک بزنی، غذا نیست که بهش ناخونک بزنی، رفیق نیست که بهش کلک بزنی عشق مقدسه , باید جلوش زانو بزنی


غربت

دوباره غربتي دگر مرا به دام مي كشد
به سوي امتداد مرگ و انهدام مي كشد
من و نگاه عاشقم اسير دست سرنوشت
و دست هاي ديگري تو را به كام مي كشد

آبان ۱۴، ۱۳۸۸

تف نامه

به کسی نمی گویم این روزها که می گذرند.. تف به ذاتشان که بی تو می گذرند.. به کسی نمی گویم.. همه می دانند تف به ذات روزهاییست که بی تو می گذرند!

به کسی نگو

به کسی نگو،
دلم لک زده واسه...
نه ولش کن
بهتره به تو هم نگم!

(حکایت من و این وبلاگ!)

آبان ۰۹، ۱۳۸۸

امکانات


+توی آگهی فروش خونه تون نوشتید با تمام امکانات.این امکانات چیا هستن!؟

_آب و برق و گاز!!

____________________________________________________________

از این به بعد داشتن حمام و دستشویی هم جزو امکانات ویژه حساب کنید!!

آبان ۰۷، ۱۳۸۸

هشتمین

میدونم کمتر از کبوتر های حرمت هستم ، می دونم .

اما دستم بالاست ، بطلبم

میخوام بیام زیارت ، فقط زیارت


آبان ۰۶، ۱۳۸۸

شروعِ نوشتن ...

می نویسی ...
با قلمت و روی کاغذت...

نوشته ات از اندیشه ات برمی خیزد ...

شاید قلم و کاغذت را عوض کنی ، اما اندیشه ات همان است ...

شاید قلمت را بشکنند و کاغذت را پاره کنند ، اما اندیشه ات را نمی توانند صدمه بزنند...

تو هرجا هستی ، باید اندیشه ات را بنویسی ... چه بخواهی آن را پاک بنویسی یا بخواهی آن را به کسی نگویی ...

آبان ۰۵، ۱۳۸۸

نميداند كه ميداند

وقتی عدد 9 را به عدد 10 تبدیل میکنی پیش خودت میپنداری اعداد را رند کرده ای اما نمیدانی عدد 9 را از دنیای آرام تک رقمی بودن جدا نموده و نگرانی ورود به دنیای جدید دورقمی ها را تقدیمش کرده ای و شاید او هم نداند آرزوی پیوستن به سه رقمی ها چقدر شیرین است ، اما زمان میبرد

*

اگر بار دیگر به این جهان برآیم

شاید قاصدکی در کشتزاران باشم.

تقديم به برو بچه هاي خوش قلم اين وبلاگ
گفت : بنويس
لرزيد
گفت : بنويس
قلم را لرزان برداشت
گفت : بنويس
قلم را سر سطر گذاشت و آنچنان كاغذها را سياه كرد كه جوهر قلم خشكيد .
گفت : بسه ديگه . شورش رو دراوردي !!!!

>


آبان ۰۴، ۱۳۸۸

Quote

« با سلاحت مرا بكـُش،‌ نه با كلماتت! »
شكسپير

دردسرهای منگول بودن



توی داستان شنگول و منگول و حبه انگور ، شخصیت خوبه داستان کیه ؟؟؟


پـــَ چرا همش به من می گه :
منگــــول !!!
گـــرگ باش ؟؟؟

می آئی ؟؟؟


چه قدر دزديدن نگاه
از چشمان تو لذت بخش است

گويي
تيله اي از چشمم به دلم مي افتد

بانو !
با مردي که تيله هاي بسيار دارد

مي آيي؟


پی نوشت : تقدیم به همراه ترین بانوی دنیا

علي كمياب - December 19, 2007

زندانیان زیبا



واژگان زیبا ، زندانیند درون قفس دلم !

غـل و زنجیرشان کرده ام به زبانم.

درون سیاهچال افکارم به چارمیخ کشیدمشان.

و اینها همه، بخاطر این است که دوستشان دارم!

دوستشان دارم و می دانم اگر آزادشان کنم ...

گم می شوند. می میرند.

اینها که جایی برای رفتن ندارند. آزادی میخواهند برای چه .

پس همینجا، در همین قفس تاریک و سیاه نگه شان می دارم.

همینجا در قلبم پنهانشان می کنم.

آی ی ی ی زندانیان معصوم و زیبای من!

دوستتان دارم.

باور کنید.



میلاد.ک

چهارم آبان ماه هشتاد و هشت