v

سيمرغ را بگو انگشتانم را چون تيري از درخت گز دوشاخ كرده ام
                                                                     چشمانش را نشانم ده


آينه دق

گفتي به دروغ، صاف و صادق بودي
ما را نه كه معشوق، كه عاشق بودي
امروز كه فكر مي كنم مي بينم
يك عمر مرا آينه دق بودي

تيرماه 1380

صدا که خفه می شود ...


قلمم که تارعنکبوت می بندد ، حلقومم را به زنجیر می کشم .

خـ ـ ـ ـر

نه دل شیر به دادت می رسد ، نه پر پروانه ، نه چشمان آهو
وقتی روی پیشانی ات نوشته باشی : خـر

برگ سبز

به كوري چشم زمستان ،‌ درختان باغ برگ سبز كرده اند ...

سوالم جواب دارد؟...

تو راهت را کج کرده ای

یا

راه برایمان دو تا شده....

عشقولانه!!

از وقتی رفتی تو پیوندهای روزانه ام ...

مرورگرم بدجوری باز و بسته ات میکند!!

تولد

24 سال پیش یه شبی مثل حالا توی شکم آبستن ِ زنی 15 ساله بودم
و بر این شدم تا درست 21:10َ وارونه از جایی در بیام که به قول کوندرا
عمومی ترین جای دنیاست ...

مرگ مجازی


غم مرگ آدم ها ، ماهی ها و پرنده ها کم بود
غم مرگ وبلاگ ها هم به آن اضافه شد

قرار

يك بار دگر آمدي و خانه نبودم
خورشيد زد و مست به ميخانه نبودم
آن قول و قراري كه نهاديم در آن روز
بگذار در كوزه كه اينكاره نبودم

.

بارها به بن‌بست رسيدم،‌ درست به تعداد فتوحات تو. هر بار به بن‌بست مي‌رسم، ‌به ديوار، به تو

دور و نزدیک

تو دور نیستی وقتی
عشق نزدیک است

سکوت

در سکوت من ...
باز صدای یک لعنتی به گوش میرسد...
بس که بلند است جیغ این واقعیت تلخ....

بار اخر....

چیه....؟ ترسیدی؟؟

تا به حال به مرگ بوسه نزدی می دانم

نفسم را حبس می کنم

خودت مرا ببوس

سوتـــــــ

تا سوت داور وقت دارم به سبزی چمن خیره شوم و خاطراتم را مرور کنم
حالا تو هی بگو آبی ، هی بگو قرمز

شاید امروز ؛

هوات آبستن ِ تنهایی ست

باده پرست

گر عاشق و رنديم و اگر باده پرستيم
پيمانه يك عمر به ميخانه شكستيم
مستيم و ندانيم كه بودند و كه هستند!
مستند و ندانند كه بوديم و كه هستيم!

پشت پلک ها، رنگ دارند سیاهی ها

چشم هایت را که می بندی
و آنقدر فشار می دهی تا دنیای دیگری را رو کند
بین همه رنگ به رنگه ها
سیاهی مرا چه رنگ می بینی؟