دی ۱۰، ۱۳۸۸

BUZZ

سلام خدا
آمديم،‌نبوديد. اگر ممكن است زودتر برگرديد،‌وگرنه شايد ما ديگر نباشيم.
دوستداران شما از اين دنيا

نه بر خشونت

مهم نيست چه كسي اول گلوله انداخت،
ما بايد گل مي كاشتيم كه شايد بعضي مان نكاشتيم،
يعني نتوانستيم و شايد نخواستيم،

و "زمستان" به همسايه مي گويد: اين ها گل هايم را لگد مي كنند...

شکنجه

از ساعت 7 که میرسید
از من میخواست در کنارش بشینم و
اخبار تلویزیون را نگاه کنم!


زندگی ِ دردناکی شده


ما
مهره اي سياه
در شط ِِ رنج
آن دست که حرکتمان مي دهد
خدايي مقتول
خدايي که پلکش را به زحمت باز نگه مي دارد.

دی ۰۹، ۱۳۸۸

ضربه مغزی

چقدر

آشفته و مات و تیره اند

این روزها . . .

طناب دار بیاورید

میخواهم استعفا بدهم !

مسافر

مرا سفر به کجا می برد؟
کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشت های نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن ، و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
و گوش دادن به
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟

هیهات

روزگاري قرآن را به نيزه كشيدند، ‌امروز سر حسين را.

دی ۰۸، ۱۳۸۸

ماه حرام

حسینیت حسین با تجمعی زیر سوال می رود و به قید ضمانت دولتمردان احیا می شود؟!!!
حرمت ماه حرام و کشتگانش چگونه زنده می شود؟

تقدیر

در برگ برگ تقدیر درختان نوشته اند
جنگل بان خواب و هیزم شکن بیدار است

ساغر

ساقي به پياله اي دگر مستم كن
مفتاح در ميكده در دستم كن
يك عمر گذشت و مي نخورديم افسوس
امروز بيا به ساغري هستم كن

دی ۰۷، ۱۳۸۸

کجاست ؟

روزی که برگهای سبز بهارم را دزدیدی
خودت هم باورت نمی شد که زمستان ، جنازه ام را بدزدی

پارتی بازی با خدا یا بنده خدا ؟


پست گذاشتن زمانیکه کسی نمی تواند پست بگذارد یعنی :
الف ) لباس ِ شخصی پوشیده ای
ب ) لباس شخصی را پیچانده ای
ج ) همه موارد
د) مورد دال

دی ۰۶، ۱۳۸۸

خواب و بیدار


تا دیروز که خواب بود ، سیب زمینی می خورد ، حالا که بیدارست سیلی می خورد .

BRT

چقدر پياده رو ها را کش مي دهند
اين برگهاي پائيزي
مي خواهم پياده شوم
و سوار اتوبوسي تندرو شوم
تا پائيز را رد کنم
_فصل عاشقان را_

دی ۰۴، ۱۳۸۸

مير

وقتي كه بچه بودم ،‌مادر بزرگ مي گفت :‌هر وقت به سيدي ظلم و ستم كنند .. عمه سادات ناراحت مي شود..

و امروز مي فهمم : "عمه سادات بي قراره" ...‌ يعني چه ...
"غصه و غم هاش بي شماره "... يعني چه...

لابه لا

نبودنت لابه لایم کرد ، یافتنت را چگونه سر کنم؟

بی تو ، با تو . Re


بی تو با تو می شوم ، با تو بی من می شوم .

بی تو ، با تو

بی تو دیوانه می شوم، با تو دیوانه تر

هیچ راهی


حرف هایی هست که نمی توانی بیانشان کنی . حرف هایی هست که نباید بیانشان کنی . حرف هایی هست که نمی گذارند بیانشان کنی . دست آخر آنچه می ماند سکوت است .


و اگر نتوانی سکوت کنی ، اگر نباید سکوت کنی ، اگر نگذارند سکوت کنی آن گاه ...

دی ۰۳، ۱۳۸۸

راه بی بازگشت

بد جوري توي هچل افتاده بود . تمام درها برويش بسته و اطرافيانش رفته بودند . ناچار شد قهرمان بشود

1 کاسه باران

برایتان یک کاسه باران آورده ام
آی مردمان با چشم های باز،خواب
و با چشم های بسته، بیدار

غمباد

غمت رو بادش کن
بذار لب گلوت،آهشو بخور..

هِی ...

برای کسی که اشتباهی " هفت " شد ، کمی هوا بَرَت دارد .

دی ۰۲، ۱۳۸۸

پازل

میخوام تکه های خرد شده وجودم و جمع کنم و دوباره بسازمش ، منتها نمی دونم با قطعات گم شده چه کنم ؟

دور برگردان عشق

من كه مي دانم چرا امروز و فردا مي كني
حين صحبت دائماً اين پا و آن پا مي كني
يك شبي هم عاقبت در دور برگردان عشق
خاطرات كهنه را يكباره حاشا مي كني

لن ترانی

حالا ؛ می تَنی حرف ها را بر تن ِ این غار که یافت می نشوم ؟
یا تکه تکه جنون بتراوم از لن ترانی ...

دی ۰۱، ۱۳۸۸

@آبجي ق

اگر پيش تر خواهر داشتم ،‌هرگز وارد سياست نمي شدم

آب گیر

نمی توان گفت کسانی که"میوه آبگیری" میخرند
لزوما" آبمیوه گیری" دارند...


آه

آه دعایی است که مستجاب نکردنش دشوار است.

بغض واژه

امشب ز غم دوباره دلم آب مي شود
گلبرگ گونه بستر سيلاب مي شود
چشمان خيس آينه ها در هجوم شب
محو نگاه مبهم مهتاب مي شود
در كوچه باغ خاطره حس قدم زدن
دارد به جرم عشق تو كمياب مي شود
دل هاي شيشه اي كه پر از بغض واژه است
با لاي لاي قافيه ها خواب مي شود
بر ساغر غروب افق بوسه مي زند
دريا به دست باد كه بي تاب مي شود
اين واژه ها كه نام غزل مي كشد به دوش
احساس شاعري است كه بد خواب مي شود

آخر پائیز

جوجه جان یدقیقه بتمرگ سرجات میخوام بشمرتون ، هی تکون میخوری نمیفهمم چند تا بودید . جا میمونی خدا نکرده سهام عدالتت می سوزه ها ، چون تو آمار مملکت اسمت رد نمیشه .

آذر ۲۹، ۱۳۸۸

حسین علی زمانه ی ما

او را منزوی کردند اما در زاویه ی دل همه ی پیروانش بود . اورا رهبری ناصالح خوانند اما قلوب همه صالحین را رهبری می کرد . او آزاده و وارسته بود و در ایام سوگواری رهبر آزادگان و الگوی آزادگی از زیر بار ظلم و ذلت شانه خالی کرد .

باز باران با ترانه

شبيه خاطرات عاشقانه
مرور قصه هاي كودكانه
مرا گفتند حرفي آرزويي
نوشتم باز باران با ترانه

عزیزم اشکاتو پاک کن

با آستين ، چشمت را بگير
و الا خورشيد هميشه پشت اشک مي ماند

آذر ۲۷، ۱۳۸۸

آذر ۲۶، ۱۳۸۸

مسافران ،‌فرت

قطعا چيزهايي هست كه با ارزش تر از خودخواهي هاي بي ارزش ما باشه ...

محرم

بلاخره رسید ماه عشق بازی های من با تو

بدون حتی پاره ای توضیح

احتمالن پشت ِ اين در هاي بسته که بسته مانده بود
شياطين ِ رجيم ترتيب فرشتگان رحيم را داده اند ...

رقص باد

چون باد در آغوش برگها می رقصم
بگذار شاخه های پوسیده نفرینم کنند

تاکيد می کنم

فقط اول ِ همه چيز خوب است !
و دوچرخه به رکاب زدن نمي ارزد .

آذر ۲۵، ۱۳۸۸

همیشه به آسمان نگاه کن

به آسمان مرتب نگاه می کنم . نه برای دیدن ستاره های رنگانگش . نگاه می کنم تا مطئمن شوم ستاره ها شفاف و درخشانند و خبری از ابرهای باران زا نیست . گل های قالی ام فردا روزی آفتابی خواهند داشت .

نوستالژی

یکی نبود
یکی بود
اصلا که کی به کی بود
توی وب شلمرود
هرکیو بگی
.....بود.!

آزادي بيان

WHERE IS MY POST ?!

نگفتنی

منتهي عليه تو ازدحام شد و چند و چقدر آرام مي شورد
چقدر آرام نشت مي كني ، چند تن؟
بريز از كف دهانم تا نرماي ميانت ، ميانه ي هوس
تا از تو سر ميكشم براده هاي زنگ زده ، سوداي خيس
گمي كه در تو مي پلكيد ، خالي ِ خيالي رانده از پلك ، وامانده
با شيار هاي سربي ِ يخ زده بر گونه ها
وما نقموا الا ان يومنوا بالله العزيز الحميد
تمام ِ راه های این میدان ، دور ِ تو
من هم ...

راز

رازم را حتي به آيينه هم مگو ، ميترسم به ترسيم خودسرانه ی چهره ات بايستد .







آذر ۲۴، ۱۳۸۸

خاطراتِ زنده



گیرم تمام یادگاریهایت را بندازم دور ، با خاطراتت چه کنم ؟
خاطرات نه مُردنی اند نه دفن شدنی !

به این چیزا نیست عمو!

قد : 2متر
هیکل : عـــآه!
زبون : ماشّالا
ادعا : نگو و نپرس
...
معرفت : نیم جو!

من علامت تعجبم !

عليه خودم استفاده مي شود اين نوشته ها
مصمم ام به دوره اي بروم
که پنج سالگي به بعد را
مثل اينکه سرم جايي خورده
فراموش کنم
یا
شعري بنويسم
که دختر عموهام بفهمند !

آذر ۲۳، ۱۳۸۸

پیر مرد


آنقدر از ترس مرگ بی خوابی کشید که به خواب ابدی فرو رفت .

کیهان و نخوانندگان

به جرم سبزی پاک کردن روی روزنامه مقدس کیهان
به اشد مجازات  محکوم شد
امیدوارم خداروحش را با آنان که مورد لعنت کیهان هستند محشور کند
باشد که رستگار گردد.

فراق

به دل هواي غم است و به لب نواي فراق
زمان زمان جدايي هوا هواي فراق
به سينه خنجر دوري به ديده شبنم اشك
به قلب شعر روان سوز دردزاي فراق
دوباره چشمه چشمم ز درد مي جوشد
و گونه ام شده سيراب اشك هاي فراق
ستاره اي كه بميرد به روشنايي مهر
دوباره تازه كند درد آشناي فراق
غروب ساحل درياي بي كران نگاه
به ارغواني مي مي دهد سزاي فراق
غمي كه دل بربايد به دلربايي طبع
ربوده طبع غم انگيز دلرباي فراق
به سوگ هجرت ساحل ز بغض هر دريا
ز موج موج جدايي رسد صداي فراق
شكست كشتي صبر و به كام دريا برد
بنازم اين همه غم را ز اشتهاي فراق

30 : 20

در نتیجه پای خواهرم را دزدیدند
وقتی پای جهل قدم می زد !

آذر ۲۲، ۱۳۸۸

اقتضا

مي نويسي،‌تند مي نويسي ،‌ مدارا مي كني،‌ نظر مي دهي ،‌انتقاد مي كني ،‌موافقت مي كني - مي گويند : اقتضاي سن شما است.

نمي نويسي ،‌بي خيال مي شوي ،‌مي خواهي كنار بگذاري ،‌خداحافظي مي كني،‌ فراموش مي كني ،‌وقتت را مديريت مي كني،‌درس مي خواني، خسته مي شوي - مي گويند : اقتضاي سن شما است.

اين اقتضاي سن چيست ؟


باري ، شايد اين سوال هم اقتضاي سن باشد ...

!!!! کاش بزرگ نمی شدیم

هیچ وقت فکر نمیکردم بازی گرگم به هوای دوران بچگیمون که نهایتاً به کوچمون ختم میشد اینروزها کشیده بشه به خیابونهای شهرم اونم در همچین سطح وسیعی ، فقط فرقی که کرده اینه ، بازی ما تو بچگی یدونه گرگ داشت اما این بازی یه عالمه گرگ داره .

آش نخورده...

خدايا شكرت كه عكس نداري
وگرنه پاره مي كردن و مي نداختن تقصير ما

؟

ما چه كرديم كه رسواي سر بازاريم ؟

آذر ۲۱، ۱۳۸۸

غربت ، قربت


کاش آن غریب ِ قریب بودی ، نه این قریب ِ غریب

دو روز زندگي

اي عشق تو را هميشگي مي خواهم
در پيش تو لطف بندگي مي خواهم
يك عمر دخيل درگهت بستن را
تنها به دو روز زندگي مي خواهم

اسب

اسب فقط دویدن نیست
اسب پا شکسته هنوز اسب است
هنوز زنده است و
سهمش از زندگی بیش از یک گلوله داغ است

چشمهایش

عاشق اون چشما بودم ، که بستی !

آذر ۲۰، ۱۳۸۸

بینی !!!

انگشتت رو در بیار از تو دماغت الانه که سرت سوراخ بشه ، مطمئن باش توی این دنیا کسی منتظر فوران تراوشات مغز تو نیست .

د ی د ا ر

می نویسم : " د ی د ا ر " ، نه به این خاطر که بیائی و فاصله ها را برداری ، خواستم در جریان باشی کیبوردم خراب شده و همین جوری فاصله میندازه برای خودش .

دریای طوفانی

امشب دریا طوفانی است
باز هم یک عاشق دل به دریا زده است.

آذر ۱۹، ۱۳۸۸

امـیــد


در آسمان تاریک شب ، ستاره ها هم هستند ، کدام را می بینی ؟ سیاهی شب ، یا سپیدی ستاره ها ؟ بگذار ستاره ها دروازه امید تو به سوی خورشید باشند .

چی بگم ؟؟؟

یدونه آکواریوم دارم که چند تائی ماهی داخلش هست ، برای رفاه حالشون یدونه لجن خوار دارم که مسئولیتش تمیز کردن آکواریومه ، چند وقتی هستش خودسر شده و هار ، دیگه تمیز کاری نمیکنه به جاش ماهی ها رو یگوشه گیر میندازه و شروع میکنه به خوردن گوشتشون ، تا حالا 2 تا رو خورده ، امروز که دقت کردم دیدم چقدر شده شبیه مملکتم ، یکی سوپور بود حالا شده ....

زیبایی شناسی در بحران

برای همشهریانم ، که نه سیل بلکه بی مسوؤلیتی مسوؤلان شهرمان باعث آب گرفتگی خانه هایمان شد :

با دو دست ، به جلو پیش می رفت و با حرکت دو پایش، آب را به عقب می راند . شنای معروفش را با اندام های ظریفش به زیبایی اجرا می کرد ، قورباغه ی شناور در آب بالاآمده درهال و اتاق خواب .

این همه حرف ؟ آخه چرا ...

بهتر است خيال برت ندارد ، آدم ها چيزي براي گفتن ندارند ،
واقعيت اين است كه هر كس فقط از دردهاي شخصي خودش با ديگري حرف مي زند .
هر كس براي خودش .
دوست داشتن كه به ميدان مي آيد ،
هر كدام از طرفين سعي ميكنند دردشان را روي دوش ديگري بياندازند .
ادامه دارد ...

آذر ۱۸، ۱۳۸۸

...

یادت می آید زمان قبل از انتخابات را ، که سبز تو هم همانند سبز ما قشنگ بود ، شش ماه گذشت و سبز ما همینطور قشنگتر میشود و تو اگر دقت کنی ، میبینی سبز تو هروز بیشتر از دیروز تنفر انگیز تر و بی اعتماد تر میشود .

بانگ شباهنگ

با پود غم به تار دلم چنگ مي زني
سازي شكسته داري و آهنگ مي زني
آيينه هاي زخمي زنگار عشق را
يك يك به نام عاطفه بر سنگ مي زني
پس كوچه هاي قلب مرا خوب گشته اي
اين چند گام فاصله را لنگ مي زني؟
با آن همه خرابي و شب هاي بي شراب
بي من چگونه باده گلرنگ مي زني
اي آشناي درد بگو دور از آن نگاه
آيا دوباره بانگ شباهنگ مي زني
حتي اگر غريبه شدم در نگاه تو
بر خاطرات كهنه چرا ننگ مي زني
امشب صداي ناله ساز و دوباره باز
با پود غم به تار دلم چنگ مي زني

قـــلــــــم

قلم ِ من ریشه می دواند ، جوانه می زند ، سبز می شود ، قد می کشد ، به آسمان می رود و فریادم را با خودش می برد .

آذر ۱۷، ۱۳۸۸

دوست داشتن

چقدر زيباست كسي را دوست داشته باشي ...

و زيباتر آن است كه كسي تو را دوست داشته باشد...

این حرف هام تمامی ندارد انگار

مردم از نمايشي به نمايش ِ ديگر مي افتند .
در مقابل حادثه دست روي دست مي گذارند
و انگيزه شان را درست مثل يك چتر مي بندند ،
به صورتي غير منطقي پيلي پيلي مي خورند
و به خودشان خلاصه مي شوند ،
يعني به هيچ ...
ادامه دارد ...

تغییر


رسم دنیا به من آموخت:
تنها چیزی که تغییر نمیکند،تغییر است.

آذر ۱۶، ۱۳۸۸

آیینه و من

تکه تکه شده بود ؛ چندين و چند تکه ی ریز و خرد . توی هر تکه یک موجود ریز و حقیر پیدا بود . آن « من » ، که طول و عرض آینه را گرفته و و چشم هایش برق می زد ، تبدیل به موجوداتی ریز شده بود که صورتی پر تشویش داشتتند .

ایست !



دلش از سختی های روزگار خسته شده بود ... ایستاد تا نفسی تازه کند .... سکته کرد !!

آذر ۱۴، ۱۳۸۸

ادامه ی حرف هام

حالا واقعيت ِ ما اين است :
" كينه اي ، رام ، بي عصمت ، درب و داغان ، ترسو و نامرد ،
حقا كه به خوبي خودمان هستيم ، اشكالي ندارد بگو !
ماها عوض نمي شويم !
نه لباس مان عوض ميشود و نه مدل موي ما و نه ارباب هامان و نه عقايدمان. وقتي هم ميشود آنقدر دير است كه ديگر به زحمتش نمي ارزد.
ما ثابت قدم به دنيا آمده ايم و ثابت قدم هم ريغ ِ رحمت را سر مي كشيم !
سرباز ِ بي جيره و مواجب .
قهرمان هايي كه سنگ ِ همه را به سينه مي زنند ،
ماها آلت ِ دست ِ عاليجناب نكبتيم . "

آذر ۱۳، ۱۳۸۸

مسئله اين است

هميشه برايم سوالي عجيب و البته آزار دهنده است،

چرا در آزمون ها ،‌ زبان انگليسي كمترين و عربي بيشترين سوال را دارد ؟؟

کودک درون

کودک درونم سرخوشانه بازی می کند و
تا ابد معصوم و بی دغدغه باقی خواهد ماند
اما نمی داند که بهای کودکی جاوید او
پیر شدن و رنج های هر روزه من است

ادامه ی حرف ام

هر تن و بدن سالمي هميشه يك تجاوز ممكن است .
آدم هايي كه در كنارت قضاوت مي كنند ؛
آدم هايي خالي ، مسلح به قوانين وحشتناكي كه معلوم نيست از كجاشان در آورده اند،
آدم هايي كه تفريح شان اين است كه تو را بكشانند روي كوره راهي كه زيرش حفره ي جهنم دهان باز كرده و از ديدن خونت كيف كنند .
اين دنيا هيچ چيز نيست ؛
جز اقدام ِ عظيمي ، براي اين كه همه را بي سيرت كند .

ادامه دارد ...

آذر ۱۱، ۱۳۸۸

چرا؟؟

من پشت فرمان ماشين با بخاري روشن.
هوا سرد ،‌باران شديد.
جواني هم سن وسال من با ظاهري خسته و صورتي سرخ شده از سرما ،
به شيشه مي كوبد تا از او دستمال كاغذي بخرم...

من فقط شرمندگي خريدم ...

افسون نگاه

به طنازي دلم را آب كردي
مرا با بوسه اي بي تاب كردي
به افسون نگاه دل فريبت
مرا در بر گرفتي خواب كردي

غرامت به زمستان

شکسته می شوند و در آتش بر افروخته ی شامگان و سپیده دمان ولگرد ها و بی خانمان های خیابان ها ، تمام گرما ی بهار و تابستان را مظلومانه پس می دهند به چنگال استخوان سوز زمستان . شاخه های عریان و لخت شکسته می شوند با صدای خشک آخ .