اسفند ۰۹، ۱۳۸۸

باران بی موقع

دیشب هوس کردم دیوانگی هایم را یکجا آتش بزنم...اما نشد.

لطفا یکی به من بگوید،این باران نامربوط از کجا آب میخورد؟؟؟

رنگ در بي رنگي...

صبح ها زيباترين رنگي كه به چشمم مي آيد..
قرمزي رژلبي است كه مستخدم مهد كودك به طرز ناشيانه اي ماليده است...

...

هر لحظه حرفي در ما زاده ميشود ، هر لحظه دردي سر بر ميدارد و هر لحظه نيازي از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش ميکند اين ها بر سينه ميريزند و راه فراري نمی يابند مگر اين قفس کوچک استخواني گنجايشش چه اندازه است ؟

اسفند ۰۶، ۱۳۸۸

اسفند ۰۲، ۱۳۸۸

آرامش

بگو دنیا خیلی کند، یا حداقل، کمی تند بگذرد!
می خواهم آرام شوم،
در صفت آهستگی.

سيب

من و تو مثلِ يه سيبيم مگه نه
توي اين دنيا غريبيم مگه نه
رنگ سبزِ دونه هاي دلمون
واسه اين خيلي عجيبيم مگه نه
بغضاي خيسمون و پاك مي كنيم
بدونن خيلي نجيبيم مگه نه
آخرش چي خودشون خوب مي دونن
من و تو مثلِ يه سيبيم مگه نه

بهمن ۲۸، ۱۳۸۸

هیس!

گفته بودم آرام بیایی!
غصه‌های من تازه به خواب رفته بودند.

افسوس ...

محبوب دل و شهره عالم بودي
دور از غم عشق و درد و ماتم بودي
مغرور كه با عشق غريبي افسوس
اي كاش كمي شبيه آدم بودي

بهمن ماه 1388

بهمن ۲۱، ۱۳۸۸

باتوم ِ دعا یا باتوم ِ شما ؟


امشب تا صبح نمی خوابم تا فردا به خواب ابدی نروی .

v

سيمرغ را بگو انگشتانم را چون تيري از درخت گز دوشاخ كرده ام
                                                                     چشمانش را نشانم ده


آينه دق

گفتي به دروغ، صاف و صادق بودي
ما را نه كه معشوق، كه عاشق بودي
امروز كه فكر مي كنم مي بينم
يك عمر مرا آينه دق بودي

تيرماه 1380

بهمن ۱۸، ۱۳۸۸

تولد

24 سال پیش یه شبی مثل حالا توی شکم آبستن ِ زنی 15 ساله بودم
و بر این شدم تا درست 21:10َ وارونه از جایی در بیام که به قول کوندرا
عمومی ترین جای دنیاست ...

بهمن ۱۷، ۱۳۸۸

مرگ مجازی


غم مرگ آدم ها ، ماهی ها و پرنده ها کم بود
غم مرگ وبلاگ ها هم به آن اضافه شد

قرار

يك بار دگر آمدي و خانه نبودم
خورشيد زد و مست به ميخانه نبودم
آن قول و قراري كه نهاديم در آن روز
بگذار در كوزه كه اينكاره نبودم

بهمن ۱۶، ۱۳۸۸

.

بارها به بن‌بست رسيدم،‌ درست به تعداد فتوحات تو. هر بار به بن‌بست مي‌رسم، ‌به ديوار، به تو

بهمن ۱۴، ۱۳۸۸