مرداد ۰۵، ۱۳۸۹

اینجا که من هستم(7)

غیبت دو روزۀ " سالوادور" دلها را اندوهگین می کند
ولی غیبت هزار ساله تو هرگز!

۸ نظر:

  1. خیابان ها پر شده از شعرهایی که با هیاهو برایت می خوانند...
    چراغانی های هر ساله پرتو افشانی می کنند
    و تو غریبتر از آنی که
    در این شهر شلوغ
    کسی به تو بیاندیشد...
    سرت را در چاه دلتنگی هایت فرو میکنی
    و مظلومانه فریاد می زنی
    اما
    آدمها گوشهایشان پر است از شعرهای پر شور میلادت
    و صدایت را
    هرگز نمی شنوند...

    پاسخحذف
  2. مینیمال خوبی بود خاله!
    انگار تمام احساس آدم درد می گیره وقتی می خونه.
    این کامنت بالایی رو هم در لحظه نوشتم!

    پاسخحذف
  3. خاله سمانه
    خوب گفتی
    واقعا همینطوره
    خیلی ساده لوحانست که فکر کنیم با این وضع خود آقا خوشحاله

    پاسخحذف
  4. مشکل سر همین هزارساله آخه!

    منطقی که به قضیه نگاه کنیم، یکی باید یه بار "اثر" روی قلب ما گذاشته باشه که بعدن آدم دلش براش تنگ بشه دیگه.

    فرض کنید یکی 50 سال‌اش باشه ولی پدرش رو هیچ‌وقت ندیده‌باشه. به نظر شما دلش دقیقن برای چی باید تنگ بشه؟

    تازه اون که پدره.
    مشکل از ما نیست

    پاسخحذف
  5. الان این که همه میگن خوب بود خاله یعنی چی؟
    پارسا شده خاله؟

    پاسخحذف
  6. @عمورضا
    به خدا حواسم بود نگم خاله ها !
    نمیدونم چرا باز نوشتم
    :)))
    خیلی باحالی عمو

    پاسخحذف