خرداد ۰۸، ۱۳۸۹

مُرده ها میگندند...


احساست را که کشتی..
به فکر دفنش هم باش...
تا بوی گندش ،همه جارا نگیرد...

۱۶ نظر:

  1. در نگاه اول بنظرم جالب اومد. ولی نتونستم معنی "دفن کردن احساسات کشته شده" رو درک کنم.

    پاسخحذف
  2. میلاد@
    یعنی که احساس مرده به دردت نمیخوره...
    نگه اش ندار
    بندازش دور..
    محافظه کار نباش...
    یا رومی رومی یا زنگی زنگی
    ....

    پاسخحذف
  3. کدام دانه فرو رفت در زمین که نرُست
    چرا به دانه احساست * این گمان باشد؟

    بهانه یاد پست های شیشه اثر نمی کند و پست های شادت بخیر . زندگی رو سخت نگیر که سخت نگذره . این نیز بگذرد. هم شاد خوب می نویسی هم غمگین ولی من دوست دارم بازم پست های شادت رو بخونم . دوست دارم به آن روزهای شادت برگردی خیلی زود

    * با اجازه مولوی اصل شعر انسانت بوده

    پاسخحذف
  4. زروان @
    خوشی آخر بگو ای زروان !چونی
    از این ایام ناهموار چونی ؟
    از این آتش که در عالم فتاده‌ست
    ز دود لشکر تاتار چونی؟
    در این دریا و تاریکی و صد موج
    تو اندر کشتی پربار چونی؟
    .
    همین جوری....جو مولوی گرفت..

    پاسخحذف
  5. زروان@
    حواسم نیست که جدیدا غمگین مینویسم...
    راست میگید..
    سعی میکنم در نظر داشته باشم اینو...

    پاسخحذف
  6. زهر به پیش او ببر تا کندش همه شکر
    قهر به پیش او بنه تا کندش همه رضا

    همینجوری در ادامه جو مولوی
    تقدیم به رضا طهماسبی :)

    پاسخحذف
  7. @ بهانه

    بزن دستی بگو کامروز شادی است
    که روز خوش هم از اول پدیدست

    امیدوارم غمگین نباشی که غمگین ننویسی ولی هر جور دوست داری بنویس خودسانسوری نکن منظورم این بود که زندگی شادی داشته باشی که موضوع غمگین به ذهنت نرسه .هرچه آن خسرو کند شیرین بود . هر چی بنویسی ما لذت می بریم

    پاسخحذف
  8. مگه هر جسدی بعد از مرگ بو میگیره؟
    http://injamanaknoun.blogfa.com/post-30.aspx

    پاسخحذف
  9. سلام...
    عالي بود...خيلي خوب بود!
    من قبلا يه چيزي نوشته بودم كه نميشه بهش گفت شعر اما مضمونش اين بود كه موريانه هايي به مغز انسات حمله مي كنند و راوي خواسته بود كه تمام خانه هاي پر از خاطره تمام عشق ها و تمام احساسات را نابود كنند...(آه اي موريانه هاي عزيز...باقي نگذاريد از اين اسناد تكه اي..والي الاخر)
    ياد اين نوشتم افتادم...چون همون موقع افرادي كه خوندنش گفتن چرا احساسات كشي ميكني؟!
    بهانه ي عزيز گاهي بايد احساسات را كشت و چاره اي نداريم جز اين.
    يا روي روم يا زنگي زنگ را قبول ندارم...
    خيلي خوشم اومد از نوشتت چون احساس من اين بود كه علي رغم اينكه از كشتن احساسات شكوه كرده بودي يه جورايي غمگين بودي واسه همين كشتن!
    خوشبيني خيلي چيز خوبيه...اما چشم بر روي واقعيت بستن هم خيلي چيز بديه!
    ببخشيد اگه زياد حرف زدم...اگه بي ربط حرف زدم..
    آخه دغدغه ي ذهنيه من بود اين پست..

    پاسخحذف
  10. دبل لایک به کامنت اول زروان

    پاسخحذف
  11. خیلی چیزها رو اصلن نمی‌شه دفن‌شون کرد؛ بدجور هویدان!

    پاسخحذف
  12. یه جور نصیحت تکراری نبود بیشتر تا پست ؟
    بهتر می شد نوشتش شاید..

    پاسخحذف
  13. @بهانه

    در شهر مردگان
    تنها بوي احساسي را نمي توان تحمل كرد
    كه هنوز هم در آرزوي محال يك عشق تازه به اميد زنده است

    پاسخحذف
  14. زیباست!
    البته من فکر می کنم نمیشه احساس رو کشت. تنها با دفن کردنش، شاید بمیره...انگار که زنده به گور باید بشه...
    موفق باشی

    پاسخحذف
  15. نگاه خانوم@
    چه خوب گفتید...زنده به گور کردن...

    پاسخحذف